دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

چه می شد که دل دیوانه من به شهر چشم تو عادت  نمی کرد

وای کاش از نخست آن چشمانت مرا آواره غربت نمی کرد

نگاهم مث یک مرغ مهاجر به دنبال حضورت کوچ می کرد

بغیر انتظارت قلب من را کسی اینگونه بی طاقت نمی کرد

تو ماندی کنار لحظه هایم ولی این شادی زود می رفت

و تا می خواست دل چیزی بگوید تو می رفتی و اوفرصت نمی کرد

و حالا انتهای کوچه شهر منم با انتظاری مبهم و زرد

ولی ایکاش جادوی نگاهت غزل های مرا غارت نمی کرد

جمعه ۱۳٩٠/٥/٧ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir