دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم، پیش ازآنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل،

برآنم که زندگی کنم، برآنم که عشق بورزم، برآنم که باشم،

در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه،

نزد کسانی که نیازمند منند، کسانی که نیازمند ایشانم، کسانی که ستایش انگیزند،

تا دریابم، شگفتی کنم، بازشناسم: که ام، که میتوانم باشم، که می خواهم باشم،

تا روزها بی ثمر نماند، ساعت ها جان یابد، لحظه ها گرانبار شود، هنگامی که می خندم،

هنگامی که می گریم، هنگامی که لب فرو می بندم.

در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا، که راهی است ناشناخته، پرخار، ناهموار،

راهی که باری در آن گام میگذارم، که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را، بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را، بی آنکه به

شگفت درآیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ میتواند فراز آید، اکنون میتوانم به راه افتم، اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام.

یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir