دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

زخمی که من در سینه دارم همان سخن است که تو در زبان داری
مرده متحرک است گر گویم ولی چه سود
من می گویم کیست در باورش بگنجد...
من گم شده ام در خواستگاه افسانه ها من حتی به خودم به زنده بودنم به زنده ماندنم هم شک دارم
مرا جدا کرده اند زخم من از جداییست جدایی
بشتاب که نفس هایم به شماره افتاده و طعم گس آن به مشامم می رسد
بشتاب
بشتاب
گاهی خیلی زود دیر می شود...

جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir