دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

برایت شعر می گویم به زیر طاق مینایی

چرا ای مهربان دیگر به دیدارم نمی آیی

شبی دریای اشکم را روان می سازم از دوری

کجایی محرم رازم اسیر دشت شبهایی؟

تورا می خوانم و صدایت می کنم محزون

تو ترکم کردی و رفتی به یک شهر تماشایی

مرا تنهاو بی یاور رها کردی در این دنیا

در این اندو ه بی پایان به دستانم تو یارایی

به یاد دوستی هامامن درخت عشق می کارم

تو اما رفته ای دیگر از این دنیا به تنهایی

مرا آیا به دنیای خودت ره می دهی یا نه؟

نمی دانم چه می گویی ولی می دانم اینجایی

 

پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir