دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

دوباره تنها شدم دوباره دلم گرفت

چرا هیچ کودکی به روی من لبخند نمی زند...

چرا هیچ شکوفه ای به خاطر من نمی شکفد و هیچ برگی از شاخه به دریاچه نیلی قلم فرو نمی افتد ...خودکارم را پراز ابر می کنم و برایت از باران می نویسم...

دلم می خواهد وقتی باغ ها بیدارند:

برایت ازدلتنگی هایم بنویسم از تمام گلها شکایت کنم. کاش می توانستم تنهایی ام را برایت توصیف کنم و برایت از فراسوی افق آواز بخوانم. افسوس که هیچ واژه ای در وصف تو نیست. چگونه ستایشت کنم که خاموش ترینم

خاموش ترینم

پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir