دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

زیر این گنبد نیلی، زیر این چرخ کبود ، توی یه صحرای دور،یه برج تنها ، خسته بود. یه روز زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق، کبوتری تا برج کهنه پرگشود. برج تنها سرپناه خستگی شد و مهربونیش مرهم شکستگی شد . اما این فاجعه دلبستگی شد. بادو بارون که تموم شد ، اون پرنده پر گشود، التماسو اشتیاقو توی چشم برج ندید، عمر بارون - عمر خوشبختی برج کوتاه بود. بعد از اون حتی توی خوابم اون پرنده رو ندید.

ای پرنده من، ای مسافرمن، من همان پوسیده تنها نشینم

هجرت تو هرجه بود معراج تو بود اما من اسی مرداب زمینم ، راز مردابو پروازو فقط تو می دونی تو می دونستی، من نمی تونم برم، تو می تونستی

تو می تونستی که بمونی

 

جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir