دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

بایدگریه کرد هنگام سحر

اشک ریخت و سوخت

باید گریست برای قفس هایی که از سایه ساخته اند

باید بود برای شبهایی که باران می بارد

...

ای که آسمان غریبی ام بدرود گفتی

کجایی ای صمیمی ترین رویای کودکانه ام

کاش پنجره ای بودن

کاش باز هم آسمان آبی بود

کاش باران می بارید

تا از قفس های چوبی برایت آواز می خواندم

یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir