دیگه از خستگیام خسته شدم خداااااااااااااااااااا

مرد نیستی.... ولی مردانه بنگر چهره نامردیت را

امروز خدایی کردم !

امروز عروسک چوبیم رو نگاه کردم و خدایی کردم...

آدمک کوچکی که تقریبا هفت سال پیش تنها با یک کارد از دل یه تکه چوب کوچک درش آوردم ...

آره، حرکتش دادم و خدایی کردم ...

و چه حس غرور آمیزی،

بردمش لب پنجره ...

آروم گرفتمش بیرون ...

تمام وجودش دست من بود ...

اینکه بندازمش یا نه!

اما نه، دوستش دارم ...

به اندازه جزیی از خودم ...

پس آروم در حالی که می آوردمش داخل بهش گفتم:

بیچاره!

خدای تو خودش خدا داره ...

خوش به حال خودم که خدای من... خدائی نداره !!

یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | ♥•~♥*•° ساقی •*♥~*♥ | بگو هم پيله () |

www . night Skin . ir